زندگی مدرن چگونه به بیماری بدل شده است؟ چهار نشانه و راه رهایی از مسابقهای بیپایان
زندگی مدرن (Modern Life) وعده میدهد همهچیز را آسانتر، سریعتر و در دسترستر کند: خوراک بیپایان برای مرور، کالری فراوان، سرگرمی نامحدود، ارتباط دائمی و ابزارهایی که قرار است کار و زندگی را ساده کنند. بااینحال، در دل همین وفور و آسایش، تناقضی آزاردهنده شکل گرفته است. آدمها میخواهند پیشرفت کنند، اما مدام احساس میکنند عقب ماندهاند؛ میخواهند مفید باشند، اما خود را نادیدهگرفتهشده میبینند؛ ظاهراً با همه در ارتباطاند، اما تنهاتر از همیشهاند؛ و با وجود برخورداری از امکانات بیشتر، آرامش کمتری دارند.
زندگی مدرن میتواند شبیه اسب ترو باشد: در قالب هدیه وارد میشود، اما آرامآرام از درون اختیار زندگی را به دست میگیرد.
مسئله لزوماً ضعف فردی یا ناتوانی در سازگاری نیست. زندگی مدرن میتواند شبیه اسب ترو باشد: در قالب هدیه وارد میشود، اما آرامآرام از درون اختیار زندگی را به دست میگیرد. تجربه زیستن در محیطهایی بهظاهر کاملاً متفاوت ــ از دوره آموزش راهبانه تا بانکداری در والاستریت (Wall Street) و مدیریت یک شرکت ــ میتواند الگوی واحدی را آشکار کند. این الگو چهار نشانه اصلی دارد: بیقراری، احساس عقبماندگی، تنهایی و دیدهنشدن.
طنز تلخ ماجرا آن است که رؤیای زندگی مدرن و بیماری ناشی از آن اغلب دقیقاً یک شکل دارند. همان شغل، درآمد، عنوان، شبکه ارتباطی یا مخاطبانی که نشانه موفقیت به نظر میرسند، ممکن است به منبع اضطراب، مقایسه و پوچی تبدیل شوند. برای تشخیص بیماری باید هر نشانه را شناخت، نیاز پنهان زیر آن را یافت و میان هدف واقعی و جانشینی که جای آن را گرفته است تمایز گذاشت.
رؤیایی که پس از تحقق، چهره دیگری پیدا میکند
تصویر موفقیت برای بسیاری از جوانان روشن و سینمایی است. نمونهای از آن، رؤیای بیرون آمدن از ایستگاه پن نیویورک (Penn Station) با کتوشلواری مرتب و ورود به لابی مرمرین یک بانک سرمایهگذاری معتبر است. ممکن است روزی همان کتوشلوار پوشیده شود و همان لابی نیز در برابر فرد قرار گیرد، اما آنچه از تجربه واقعی در حافظه بماند چیز دیگری باشد: ۱۸ ساعت نشستن پشت میز، خوردن غذای بیرونبر، خیره شدن به اعداد در ساعت یک بامداد، چهار یا پنج ساعت خواب و تکرار همین برنامه در روز بعد.
در چنین زندگیای، دیدن دوستان به اتفاقی نادر تبدیل میشود و حتی نور خورشید نیز کمتر به چشم میآید. فرد به چیزی رسیده است که زمانی موفقیت میدانست، اما کیفیت زیستن او با تصویری که در ذهن داشت فاصله دارد. این همان تناقض بنیادی است: آسایش اطراف ما بیشتر شده، اما بیقراریم؛ سریعتر از همیشه میدویم، اما خود را عقبتر میبینیم؛ متصلایم، اما احساس تنهایی میکنیم؛ کارهای فراوان انجام میدهیم، اما مطمئن نیستیم هیچکدام واقعاً اهمیتی داشته باشند.
نشانه نخست: بیقراری در فرهنگی که توقف را شکست میداند
فرهنگ تقلا و فرسایش دائمی (Hustle and Grind Culture) توقف را نمیپذیرد و حتی آهستهتر حرکت کردن را نشانه ضعف تلقی میکند. در چنین فضایی، هیچ عددی کافی نیست؛ هر قلهای تنها منظره قلهای بلندتر را آشکار میکند.

مایکل نورتون (Michael Norton)، استاد مدرسه کسبوکار هاروارد (Harvard Business School)، در سال ۲۰۱۸ پژوهشی روی بیش از دو هزار نفر انجام داد که ارزش خالص دارایی هرکدام دستکم یک میلیون دلار بود؛ بسیاری نیز بسیار ثروتمندتر بودند. از آنان دو پرسش شد: میزان شادی خود را در مقیاس یک تا ۱۰ چه نمرهای میدهند، و برای آنکه شادیشان به ۱۰ برسد به چه مقدار پول بیشتری نیاز دارند؟
پاسخ پرسش دوم الگوی مهمی را نشان داد. فردی با یک میلیون دلار تصور میکرد برای رسیدن به بیشترین شادی تقریباً سه میلیون دلار لازم دارد. دارنده سه میلیون دلار، ۱۰ میلیون میخواست و کسی که ۱۰ میلیون داشت، به ۳۰ میلیون فکر میکرد. جایگاه افراد در نمودار ثروت متفاوت بود، اما تقریباً همه حدود سه برابر دارایی کنونی خود را طلب میکردند.
پس مسئله خود عدد نیست. در هر نقطهای که بایستیم، عددی بزرگتر وجود دارد. همین منطق باعث میشود فردی ۲۴ساله وقتی از آینده شغلیاش پرسیده میشود، فقط بگوید میخواهد «ثروتمند» شود؛ حال آنکه ثروتمند بودن یک حرفه نیست. بااینهمه، برای بسیاری همین پاسخ تمام هدف زندگی را تشکیل میدهد: ابتدا عدد را تعقیب کن و امیدوار باش معنا بعداً، به شکلی نامعلوم، از راه برسد.
این الگو فقط به پول محدود نیست. ممکن است در مسیر شغلی، ساخت شرکت یا حتی روابط عاطفی نیز نتوانیم از آنچه داریم یا کسی که در کنارمان است رضایت داشته باشیم. بیقراری هنگامی شدت میگیرد که «چرایی» پشت «چه چیزی» را نمیدانیم.
عددی که تعقیب میکنیم قرار است چه کاری برایمان انجام دهد؟
نخستین اقدام عملی این است که به هدف کنونی خود نگاه کنیم و بپرسیم این هدف قرار بود چه چیزی به ما بدهد. آن عدد برای چیست؟ آیا هدف، بازنشستگی و رهایی از اجبار به کار است؟ آیا امنیت و ثبات مالی میخواهیم؟ آیا سبک زندگی خاصی را آرزو میکنیم؟ یا میخواهیم برای خانواده و فرزندانمان امکاناتی فراهم کنیم که خودمان نداشتهایم؟
همه این دلایل میتوانند معتبر و ارزشمند باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که هدف اندازهپذیر را بدون شناخت نیاز پشت آن دنبال میکنیم. روشن شدن دلیل، لزوماً جاهطلبی را از میان نمیبرد؛ بلکه میتواند حرکت را آرامتر و عاقلانهتر کند.
ابهام مالی نیز یکی دیگر از منابع بیقراری است. وقتی حسابهای بازنشستگی قدیمی ۴۰۱کی (401(k))، حساب بازنشستگی فردی یا آیآرای (IRA)، حسابهای بانکی، سرمایهگذاریها، کارتهای اعتباری و بدهیها در جاهای مختلف پراکنده باشند، فرد ممکن است در هیچ لحظهای تصویر روشنی از مخارج ماهانه، ترازنامه یا حتی ارزش خالص دارایی خود نداشته باشد.
یکی از ابزارهایی که برای حل این پراکندگی پیشنهاد شده، نرمافزار مانارک (Monarch) است. این نرمافزار حسابهای بانکی، سرمایهگذاریها، کارتهای اعتباری و وامها را در یک داشبورد جمع میکند تا بهجای جابهجایی میان حدود ۱۰ برنامه، کل وضعیت مالی در یک محل دیده شود. دانستن اینکه چه داریم، چه خرج میکنیم و چه مقدار بدهکاریم، مه مالی را کنار میزند؛ زیرا وضوح میتواند سلامت ذهنی و آرامش ایجاد کند.
مانارک خصوصی و بدون تبلیغات معرفی شده است؛ بنابراین کاربر، محصول دادهای شرکت نیست و مشتری آن محسوب میشود. این سرویس به بیش از ۱۳ هزار مؤسسه متصل میشود و نمایی یکپارچه از حسابها، مخارج، ارزش خالص دارایی و اهداف مالی ارائه میکند. ارائه دوره آزمایشی رایگان و تخفیف ۵۰ درصدی برای تمام سال نخست نیز بخشی از پیشنهاد تجاری آن بوده است. توصیه این ابزار با افشای حمایت مالی همراه است، هرچند استفاده از نرمافزار پیش از آغاز آن همکاری تبلیغاتی شروع شده بود.
نشانه دوم: احساس عقبماندگی در مسابقهای که برنده ندارد
احساس عقب بودن اغلب از انتخاب آگاهانه ما سرچشمه نمیگیرد؛ محیط، گروه مقایسه را به ما تحمیل میکند. شبکههای اجتماعی بهجای آنکه زندگی را همانطور که هست نشان دهند، افراد را در برابر گزیدهای از موفقترین، زیباترین و جذابترین تصاویر دیگران قرار میدهند.
تیم پژوهشی اینستاگرام (Instagram) در سال ۲۰۱۹ دریافت که این برنامه مشکلات مربوط به تصویر بدنی را برای یک نفر از هر سه دختر نوجوان تشدید میکند. پژوهش دیگری در سال ۲۰۲۰ نشان داد این نوجوانان بهطور خاص در برابر استفاده پاداشمحور آسیبپذیر بودند و حتی وقتی میخواستند استفاده را متوقف کنند، برای کنار گذاشتن برنامه مشکل داشتند.
واکنش شرکت متناسب با اهمیت یافتهها نبود. اینستاگرام محصول را بهطور بنیادی بازطراحی نکرد و نتایج را نیز بهصورت عمومی منتشر نکرد تا اینکه یک افشاگر در سال ۲۰۲۱ آنها را فاش کرد. دختران نوجوانی که از قبل با مشکلات تصویر بدنی درگیر بودند، پیوسته در معرض بدنهای بینقص قرار میگرفتند؛ رقابتی که هرگز امکان پیروزی در آن وجود نداشت.
جلوتر بودن از تمام انسانهای زنده شرطی ناممکن و نامعقول است. هیچ نسخهای از زندگی وجود ندارد که در آن هیچکس بهتر از ما به نظر نرسد یا عملکرد بهتری نداشته باشد. کسی که سریعتر یا باهوشتر است، باز هم انسانی سریعتر یا باهوشتر از خود پیدا خواهد کرد. این ساختار طبیعی زندگی است، اما ذهن از آن داستانی درباره ناکافی بودن ما میسازد.
تجربه تحقیر در کودکی میتواند این مقایسه را عمیقتر کند. وقتی پدر یا عمهها کودکی را به دلیل شکل عینک زدن، لاغری یا فرم بینی مسخره کنند، ممکن است او با مشکلات جدی تصویر بدنی بزرگ شود. بااینحال، نتیجهای که سالها بعد میتوان به آن رسید ساده و مهم است: نه آن بینی ایرادی داشته و نه خود فرد. همین حکم درباره دیگران نیز صادق است.
انسان نه ذاتاً عقب است و نه جلو؛ او دقیقاً در جایی قرار دارد که اکنون هست. موفقیت البته به تلاش نیاز دارد و گاهی باید سریع دوید، اما سرعت نباید ما را از ناممکن بودن مسابقه با تمام جهان غافل کند. همانطور که فرد بینی خود را هنگام تولد انتخاب نکرده، مجموعه مقایسههای اولیهاش را نیز انتخاب نکرده است؛ آنها اغلب بخشی از میراث خانوادگی، فرهنگی و اجتماعی او هستند.
نشانه سوم: تنهایی در میان هزاران اتصال
رسانههای اجتماعی (Social Media) از واژه «اجتماعی» استفاده میکنند، اما در عمل بیش از آنکه فضای رابطه باشند، سکوهای رسانهای و الگوریتمهایی هستند که میخواهند کاربر را نگه دارند تا تبلیغ بیشتری به او نشان دهند. در بسیاری از موقعیتها، نتیجه نه اجتماعیتر شدن، بلکه رفتاری ضداجتماعی است.
کافی است به آسانسور، صف، ایستگاه قطار یا محل پرداخت فروشگاه نگاه کنیم: سرها پایین است و چشمها به تلفنها دوخته شدهاند. بدن افراد در یک مکان حضور دارد، اما ذهنشان در جهانی دیجیتال زندگی میکند. اتصال فنی جای حضور انسانی را گرفته است.
برای درک تفاوت این دو، میتوان به تجربه تشکیل یک گروه موسیقی با دو دوست نزدیک فکر کرد. آن گروه صدها کنسرت در سراسر ایالات متحده و نقاط مختلف جهان اجرا کرد، اما دوستداشتنیترین بخش ماجرا الزاماً خود کنسرتها نبود. بخش بهیادماندنی پس از اجرا رخ میداد؛ زمانی که اعضای گروه تا ساعت سه یا چهار صبح بیدار میماندند و با یکدیگر حرف میزدند.
موضوع گفتوگوها از موسیقی و شعر تا علوم اعصاب (Neuroscience)، نجوم، دین و خداناباوری گسترده بود؛ پرسشهایی که هیچکدام پاسخ قطعیشان را نمیدانستند. مخاطبی وجود نداشت، فقط چند دوست و داستانهایشان بودند. همین گفتوگوها، بیش از بسیاری از جلوههای عمومی فعالیت گروه، به چیزی تبدیل شدند که بعدها بیشترین دلتنگی را برانگیختند.
زندگی مدرن چنین فضاهایی را از ما میگیرد یا آنها را با نسخهای کمعمق جایگزین میکند. هزار دنبالکننده نمیتوانند جای یک انسانی را بگیرند که هنگام رنج کشیدن کنار ما مینشیند. شمار اتصالها شاید بالا باشد، اما تعلق با شمارش ساخته نمیشود. محتوای تکمیلی درباره چنین چارچوبهایی نیز میتواند در قالب خبرنامهای رایگان با یک بینش، یک ابزار و یک تمرین در هر سهشنبه یا از طریق نسخه صوتی در اسپاتیفای (Spotify) دنبال شود؛ بااینحال، خود این ابزارهای توزیع نباید با رابطه انسانی اشتباه گرفته شوند.
نشانه چهارم: دیدهنشدن و اضطرابی که هوش مصنوعی تشدید میکند
همه میخواهند خواسته شوند و بدانند بهدلیل حضورشان چیزی در جهان تغییر کرده است. کارمند میخواهد رئیسش کار او را ببیند؛ فرد میخواهد همسرش به او توجه کند؛ تولیدکننده محتوا میخواهد پست یا ویدیویش دیده شود و شاید فراگیر شود. پشت همه این خواستهها نیاز به دیده شدن و مهم بودن قرار دارد.
هوش مصنوعی (Artificial Intelligence) عمیقترین ترس را دقیقاً در همین نقطه ایجاد میکند. انسانها دههها برای ساختن هوش، مهارت و تخصص خود تلاش کردهاند تا متمایز شوند و دیگران آنها را جدی بگیرند. اکنون هوش مصنوعی میتواند بسیاری از مهارتهایی را که آموختنشان سالها طول کشیده است، سریعتر، ارزانتر و بدون خستگی انجام دهد. مهمتر اینکه این فناوری نیازی به دیده شدن یا دریافت اعتبار ندارد.
در نتیجه، پرسشهایی شخصی و حتی وجودی مطرح میشوند: وقتی مهارتی که سالها برایش زحمت کشیدهایم ناگهان به کالایی فراگیر تبدیل شود، چه بر سر ما میآید؟ آیا اکنون دورریختنی هستیم؟ آیا بازار، ارزش ما را از نو و با قیمتی پایینتر تعیین خواهد کرد؟
هنوز کسی پاسخ این پرسشها را نمیداند و احتمالاً طی پنج سال آینده نیز پاسخ قطعی روشن نخواهد شد. بااینحال، هوش مصنوعی نقش یک تقویتکننده را دارد و ترس قدیمی دیدهنشدن را شخصیتر و وجودیتر میکند.
ریشه مشترک چهار نشانه: بدلکار جای قهرمان را گرفته است
بیقراری، عقبماندگی، تنهایی و دیدهنشدن علتهای متعددی دارند، اما یک ریشه مهم میان آنها مشترک است: انسانها اغلب قهرمان واقعی را با بدلکارش عوض میکنند. بهجای آنچه حقیقتاً نیاز دارند، نمایندهای اندازهپذیر را دنبال میکنند و سرانجام فراموش میکنند که آن نماینده قرار بود به چه چیزی اشاره کند.
این مسئله با قانون گودهارت (Goodhart’s Law) توضیح داده میشود: وقتی یک سنجه به هدفی برای بهینهسازی تبدیل شود، دیگر سنجه خوبی نخواهد بود. زندگی مدرن مملو از معیارهایی است که به همین دلیل شکستهاند.
پول بدلکار امنیت و آزادی است. عنوان شغلی بدلکار جدی گرفته شدن است. یک شرکت ممکن است نماینده میل به ساختن چیزی باشد که پس از مرگ بنیانگذار نیز باقی بماند. دنبالکننده، بدلکار تعلق است و رتبه، سرعت یا درآمد میتواند بدلکار رضایت شود.
این جانشینها بیمعنا نیستند. پول اهمیت دارد و جریان نقدی شرکت را زنده نگه میدارد. عنوان، مقیاس، درآمد و مخاطب نیز میتوانند کارکرد واقعی داشته باشند. مشکل زمانی پدید میآید که بدلکار آنقدر قانعکننده ظاهر میشود که وجود قهرمان اصلی را از یاد میبریم.
جان بوگل و نمونهای از گم نکردن معیار واقعی
برای یافتن الگویی متفاوت باید به دهه ۱۹۷۰ بازگشت. جان بوگل (John Bogle) شرکت ونگارد (Vanguard) را در آن دهه بنیان گذاشت و آن را به یکی از بزرگترین مؤسسات مالی جهان تبدیل کرد؛ جایگاهی که همچنان حفظ شده است. بااینحال، او ساختاری برای شرکت طراحی کرد که در صنعت مالی تقریباً بیسابقه بود.
ونگارد در مالکیت صندوقهایش قرار گرفت و آن صندوقها نیز متعلق به سرمایهگذارانشان شدند؛ ساختاری که هنوز به همان شکل کار میکند. بوگل یکی از بزرگترین شرکتهای مالی تاریخ را ساخت، بیآنکه هیچ سهم مالکانهای در آن داشته باشد. او بدلکارها و معیارهای جعلی را با هدف واقعی اشتباه نگرفت و میدانست چه چیزی برایش اصل است.
این نمونه نشان میدهد که موفقیت لزوماً به معنای بیشینه کردن همه اعدادی نیست که معمولاً با موفقیت همراه میشوند. میتوان مقیاس بزرگی ساخت و درعینحال اجازه نداد سنجههای رایج، ماهیت هدف را ببلعند.
درمان چهارمرحلهای برای بیماری زندگی مدرن
مرحله اول: نشانه را دقیقاً نامگذاری کنید
ابتدا باید روشن شود واقعاً چه احساسی وجود دارد: بیقراری، عقبماندگی، تنهایی یا دیدهنشدن؟ نامگذاری اهمیت دارد، زیرا مشکل واقعی اغلب اشتباه تشخیص داده میشود.
برای مثال، کسی که میگوید به ترفیع نیاز دارد، ممکن است در واقع احساس عقبماندگی کند؛ شاید بیقرار باشد، شاید دیده نشود یا هر سه حس را همزمان تجربه کند. تا زمانی که تفاوت آنها روشن نشود، پاسخ مناسبی نیز پیدا نخواهد شد.
مرحله دوم: نیاز پنهان زیر نشانه را پیدا کنید
هر نشانه میتواند بر نیازی ناگفته تکیه داشته باشد. زیر بیقراری شاید نیاز به امنیت نهفته باشد. احساس عقبماندگی ممکن است از نیاز به کافی و شایسته بودن بیاید. تنهایی میتواند از فقدان تعلق خبر دهد و دیدهنشدن شاید بیانگر نیاز به اهمیت و معناداری باشد.
برای پیدا کردن این نیاز میتوان قدم زد، از هیاهو فاصله گرفت و پاسخ را نوشت. پرسش اصلی این است: واقعاً به چه چیزی نیاز دارم؟
مرحله سوم: بدلکار را افشا کنید
باید دید بهجای نیاز اصلی، کدام نماینده قابلاندازهگیری تعقیب میشود. دنبالکنندگان را میتوان شمرد، اما تعلق را نه. سرعت حرکت نسبت به همکاران یا همسالان قابلاندازهگیری است، اما رضایت شخصی بهسادگی وارد جدول نمیشود.
جذابیت بدلکار دقیقاً در همین امتیازدهی است. عدد به ما میگوید وضعیت بالا رفته یا پایین آمده، اما نمیتواند نشان دهد نیاز واقعی برآورده شده است یا نه. افزایش تعداد مخاطبان الزاماً تنهایی را درمان نمیکند؛ همانطور که ترفیع همیشه احساس دیده شدن یا کافی بودن را از میان نمیبرد.
مرحله چهارم: بدلکار را با قهرمان واقعی جایگزین کنید
در مرحله آخر باید مستقیماً به سراغ اصل نیاز رفت. اگر بیقرارید، بنویسید هدفی که دنبال میکنید قرار بود چه چیزی به شما بدهد. وقتی به بالای یک تپه میرسید، احتمالاً تپهای بزرگتر خواهید دید. همچنان میتوانید صعود کنید، اما باید بدانید چرا این کار را انجام میدهید.
اگر احساس عقبماندگی دارید، تمام جهان را به گروه مقایسه خود تبدیل نکنید. با خودتان رقابت کنید و مشخص سازید زندگی خوب برای شرایط واقعی زندگی شما چه شکلی دارد. معیار را از بیرون به درون بازگردانید.
اگر تنهایید، بهجای افزودن بیپایان اتصالهای سطحی، رابطهای بسازید که در آن دستکم یک نفر حقیقتاً شما را بشناسد. اگر احساس میکنید دیده نمیشوید، اهمیت را فقط با توجه عمومی نسنجید؛ ببینید آیا زندگی حتی یک انسان بهدلیل حضور شما تغییر کرده است یا نه.
چهار معیار ساده برای آنچه واقعاً اهمیت دارد
صرفنظر از اینکه کدام نشانه غالب است، حرکت اصلاحی همان فرایند چهارمرحلهای را دنبال میکند: احساس را نامگذاری کنید، نیاز زیر آن را بیابید، جانشین گمراهکننده را آشکار کنید و مستقیماً به سراغ اصل نیاز بروید.
نتیجه را میتوان در چهار معیار انسانی خلاصه کرد: یک تعریف روشن از «کافی» برای زمانی که بیقرارید؛ یک مسابقه با خودتان برای زمانی که احساس عقبماندگی دارید؛ یک نفر که حقیقتاً شما را میشناسد؛ و یک زندگی که بهسبب حضور شما تغییر کرده است.
اگر این چهار چیز وجود داشته باشند، بسیاری از امتیازها و اعدادی که زندگی مدرن مهم جلوه میدهد، اهمیت خود را از دست میدهند. اگر هنوز وجود ندارند نیز دیر نشده و برای ساختنشان زمان هست.
نتیجهگیری: رنگینکمانی که با دویدن دورتر میشود
زندگی مدرن میگوید شادی در آن سوی موفقیت منتظر است. این وعده مانند دیدن رنگینکمانی زیبا در دوردست است. فرد با تمام توان به سوی آن میدود تا نزدیک شود، به انتهایش برسد و آن را لمس کند. اما میتواند تمام روز بدود و هرگز به مقصد نرسد؛ همانطور که هیچکس به انتهای رنگینکمان نمیرسد. هرچه سریعتر حرکت کند، رنگینکمان دورتر به نظر میآید.
باید دانست پول برای چه میخواهیم، موفقیت را با کدام معیار شخصی میسنجیم، چه کسی واقعاً ما را میشناسد و حضورمان زندگی چه کسی را تغییر داده است.
پاسخ، کنار گذاشتن تلاش، پول، پیشرفت یا جاهطلبی نیست. مسئله این است که هیچیک از آنها با نیاز واقعی اشتباه گرفته نشوند. باید دانست پول برای چه میخواهیم، موفقیت را با کدام معیار شخصی میسنجیم، چه کسی واقعاً ما را میشناسد و حضورمان زندگی چه کسی را تغییر داده است.
و نکته نهایی در خود استعاره رنگینکمان نهفته است: نوری که امکان دیدن آن زیبایی را فراهم کرده، تمام مدت از پشت سر میتابیده است. شاید آنچه با شتاب در دوردست تعقیب میکنیم، بدون شناخت نوری که همین حالا در زندگیمان وجود دارد، هرگز به دست نیاید.


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.